اما وقتی صحبت از جایگاه و موضعگیری سیاسی خاتمی می شود،اختلافات و انتقادات عریان می شود. البته احتمال دارد منشا بخش زیادی از این انتقادات تجربه هشت سال حضور خاتمی بر مسند ریاست جمهوری و برکات و اثرات آن باشد.
اما آقای خاتمی به فاصله مدت کوتاهی پس از انتخابات خرداد۷۶،بویژه پس از حوادث ۱۸تیر۷۸عملآ در گفتار و کردار خود دچار نوعی عقب نشینی افراطی شد.و آنچنان در موضع میانداری هر دو سوی حاکمیت و سیاست یکی به نعل و یکی به میخ اصرار ورزید که ثمره اش در انتخابات سال۸۴به وضوح مشخص شد.پس از کناره گیری از ریاست جمهوری نیز عملآ شاهد حرکت خاصی از سوی وی نبودیم. چرا که اوج فعالیتهای اجتماعی و سیاسی وی و دوستان و حلقه اطرافیانش خلاصه می شد در نشست های دوره ای بنیاد باران(که هنوز هم هیچ حرکت خاص و ملموسی از این موسسه دیده نشده است) و حضور در مراسم هندوانه خوران و انار خوران شب یلدا و گرفتن فال حافظ.
در جریان حوادث پس از ۲۲خرداد امسال بازهم شاهد ادامه یافتن موضع گیری های دوپهلوی خاتمی هستیم.سخنانی که اهالی رسانه اغلب از آن تیترهای آنچنانی در می آورند اما رجوع به اصل مطلب گویای چیز دیگری است.در جدیدترین این نوع اظهارنظرها به گزارش جرس آقای خاتمی در دیداری با اشاره به حضور باشکوه مردم در مراسم تشییع پیکر آیت الله العظمی منتظری،فرموده اند:« اگر فضا مناسب تربود خیلی وسیعتر از آنی که دیدیم مردم از ایشان تجلیل میکردند.» البته لازم به ذکر است که آقای خاتمی بر خلاف میرحسین موسوی و مهدی کروبی و رضا خاتمی و مهندس سحابی و...مانند همیشه در مراسم عمومی تشییع پیکر آیت الله منتظری شرکت نکرد.افراد بالا را از آن جهت ذکر کردم که همگی از خطری که جان دو نفر اول را تهدید میکند و همچنین کهولت سن نفر چهارم باخبریم.نفر سوم هم برادر ایشان است و قاعدتآ می توانسته اسباب حضور برادرش را هم فراهم کند.
این را که همه می دانیم اگر فضا مناسبتر بود چه می شد و چه نمی شد،اما معترضین هم انتظار دارند کسانی که در کنج عافیت در زیر تابلوی« از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر»اظهارات آنچنانی می کنند که:«اگر آزادیها در جامعه سلب شود دیگر ما نباید خیلی انتظار "تحقق جمهوری اسلامی" را داشته باشیم.به خصوص آن جمهوری اسلامیای که باید حاكمانش مبعوث مردم و تابع مردم باشند و در مقابل مردم مسئول باشند.» و همینطور:«اگر نیروهای دلسوز را محدود کنند، کسانی میداندار میشوند که هیچ چیز را قبول ندارند.خطرناک این است که جریانات افراطی بخواهند همه چیز را به نام اسلام تمام کنند و دلزدگی در جامعه ایجاد کنند و عكس العمل آن هم مطالبی باشد كه دلسوزان اسلام و نظام نمی پذیرند.»و خود را دلسوز اسلام و نظام میدانند به جای حرف،کمی و اندکی هم اهل عمل باشند.و لااقل در صحبتهایشان به اندازه میرحسین موسوی و مهدی کروبی صراحت داشته باشند.
با این رویه آقای خاتمی آنان که به ایشان فشار آوردند و وی را از نامزدی انتخابات پشیمان کردند از همه بیشتر ضرر کردند چرا که اگر خاتمی نامزد می ماند تا به حال ده بار ایشان کمر درد گرفته بودندو همه چیز تمام شده بود،لابد به خاطر اسلام و نظام.
ما امروز كلآ در اوج اقتدار هستيم.
ديگر نه روزنامه اي مانده،نه دانشجوي مخالفي،نه حزب منتقدي،نه سياستمدار معترضي.
انشاالله به زودي يكي از برادران لباس شخصي رو هم مي فرستيم لندن بزنه ساختمون شبكه بي بي سي رو هم كلا به فنا بده ديگه كاملآ خيالمون راحت ميشه.
1-يواش يواش تعداد اين خوابهاي عجيب و غريبي كه مي بينم داره زياد ميشه.چند شب پيش خواب ديدم توي يه جلسه سخنراني مانند بودم،بعد كه مراسم تموم شد پاشدم رفتم به سمت بزرگهاي مجلس و يه دسته گل بنفش، يعني شايد باورتون نشه ولي دقيق يادمه رنگ گلها بنفش بود و بنفش قشنگي هم بود رو دادم به آيت الله منتظري كه توي اون جمع نشسته بود.
2-خوبه آدم به يك روشنفكر درست و حسابي دسترسي داشته باشه ها.مي توني وقتايي مغزت درگيره و كلي فرضيه براي خودت درست كردي كه از دم همشون به نظرت درست مياد،بري و با يه كسي كه سوادش مي رسه بشيني صحبت كني،بحث كني.نه تنها كلي از اون فرضيه ها رو مي ريزي دور بلكه مي فهمي براي فهميدن هنوز چقدر بايد زحمت بكشي.
3-الان كه فكر ميكنم ميبينم روانشناس در دسترس هم خوب نعمتيه.من اگر يه روزي توي اين مملكت كاره اي بشم دستور ميدم براي همه دبيرستانها يكي يه روانشناس درست و حسابي به كار گرفته بشه.نه از اين معلم پرورشي ها كه آخر هنرشون برگزاري مسابقه نقاشي براي دهه فجره ها،نه.درس خونده و آموزش ديده.اون وقت مي بينيد كه چه تاثيري بر جامعه مي زاره.
4-در راستاي اينكه كارهاي مملكت بر اساس شايسته سالاري انجام ميشه،مامانم شده مسئول طرح حجاب و عفاف تو دبيرستانشون.خيلي جدي هم پاميشه ميره تو جلسات شركت ميكنه.از اين دفترچه ها كه عكس آقا پشتشه هم دادن بهشون.
5-مشهدي هاي قديمي و حتي نه چندان قديمي وقتي مي خوان يه مدير اداري درست و حسابي رو مثال بزنن بلااستثنا اسم وليان استاندار سابق خراسان در زمان محمدرضا پهلوي رو ميارن،يعني توي اتوبوس مثلآ كافي يكي بگه لوله آب خونمون نشت كرده و مسئولان مربوطه پاسخ گو نيستند.مثل موج مكزيكي از قسمت مردها تا قسمت زنها همه ميگن:اينا مدير نيستند،مدير واقعي يعني وليان. حالاهم چندوقتيه همه بنا كردن به يادآوري خاطراتشون در مورد روزگار جواني يك مقام معظم، همينجوري پيش بره كسبه خيابون خاكي مشهد بايد كاسبي رو ول كنند و بشوند تورليدر آن كوچه معروف واز خاطاتشون بگن در مرود افراد اين كوچه.همان كوچه اي كه به شبي مسجدش را خراب كردند جايش پارك درست كردند. و صبحدمان حتي گلهاي پارك هم سبز شده بود.
6-نمرديم وخواننده شدن لونا شاد رو هم ديديم.
7-يك پيشنهاد:ديدن فيلم كتاب قانون رو از دست نديد.اون هم تو اين برهوت فيلمهاي درست و حسابي. درسته كه موضوعش(يعني ذكر گونه هاي مختلف ريا كاري در ميان قشر به ظاهر ديندار جامعه) كمي تكراري شده اما نوع روايتش تقريبآ جديده.مخصوصآ روايتش از رفتارهاي فرستادگان حكومت اسلامي در كشورهاي خارجي.اصلآ اون جايي كه ژوليت وارد سالن كنفرانس ميشه و گيسوانش رو در باد رها ميكنه! جزو ناب ترين صحنه هاي تاريخ سينماي ايرانه.
8-يكي جلوي اين تلويزيون رو بگيره،همه مملكت در مورد دوستي دختروپسر براي خودشون استاد شدن.ما يك زماني خجالت ميكشيديم جلوي مامان بابامون جواب تلفن بديم،حالا پسره پررو مي شينه جلوي والدينش و حاج آقاي كارشناس و خانم مجري در مورد خواسته هاش از دوست دخترش صحبت ميكنه.همين چيزها رو نشون ميدن كه ملت پناه ميبرن به ماهواره.
9-از مامان گفتيم از بابا هم بگيم كه گيرداده وقتي صادق لاريجاني رو ميبينم ياد ملانصرالدين مي افتم!
10-خبر:تمثال حضرت امام توسط عده اي از عنودان تنگ نظر وابسته به استكبار جهاني پاره شد.تاسف شديد حضار.سوال از حضار،شما چرا متاسفيد؟جواب حضار:كاش ما جاي اونا بوديم.
عاشقان
سرشکسته گذشتند
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشریح،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه های شان.
تو را چه سود فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفریت می کند؟
تو را چه سود که از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای.
آن جه که قدم نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو تقوای آب و خاک را
هرگز باور نداشتی.
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسبیان
باز می آمدند.
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
- داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد -
هنوز سر از سجاده ها
سر برنگرفته اند!
«احمد شاملو»
يادمان باشد اگر فردايي،پس فردايي يكهو دري به تخته خورد و به پست و مقامي رسيديم،به سرمان نزند كه تلافي بداخلاقي هاي داداش بزرگه يا آبجي كوچيكه رو جلو مردم سرشون بياريم.چون اينجوري نه تنها مردم متوجه سطح شعورمان مي شوند بلكه چه بسا در تربيت و اصالت خانوادگي مان هم ممكن است شك بكنند.
+پي نوشت بي ربط:روزنامه حیات نو توقیف شد.
در چند روز گذشته كه به عنوان ایام «ملي» ازدواج در كشور نامگذاري شده است دو عضو نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاهها به طور جداگانه بارديگر خواستار تفكيك جنسيتي دانشگاههاي كشور شدند.بخش هايي از صحبتهاي اين دو نفر كه به نظرم جذابتر آمد را در ادامه مي بينيد.جملات درون پرانتز هم چيزهايي است كه در واكنش به هر بخش از صحبتها به ذهنم رسيد.در پايان هم در مورد اين صحبتها افاضات خودم رو مي توانيد بخونيد...
ادامه مطلب...
همین روزهاست که ملت به دو دسته تقسیم بشوند:کسانی که عقلشون میرسه و سریالهای«فارسی وان» رو پیگیری نمی کنند و کسانی که متاسفانه کشته مرده این سریالها هستند.
امشب یک دفعه ای دلم تنگ شد برای نوشتن یک مقاله طولانی،وقتی که مطلب رو یه روزه مینویسی و چند روز فکر میکنی تا یه تیتر براش انتخاب کنی،بعد یه جایی مثلا وسط اتوبوس تیتر بهت الهام بشه،بعد تو درحالی که با یک دست میله اتوبوس رو گرفتی با دست دیگر اسم رو به هزار زحمت رو یه تیکه کاغذ بنویسی تا یادت نره.دلم تنگ شد برای روزهایی که تو اتوبوس می شستم و طرح می کشیدم برای همون چهارصفحه که جایی دنج بود برای فریاد زدن،که مثلا کدوم مطلب کجا باشه.براي وقتهايي كه يه تيتر يا يك كلمه به ذهنم مي رسيد و براش يه مطلب مي نوشتم.
دلم تنگ شده برای عکس هایی که انتخاب می کردم برای هر کدوم از نوشته ها،که چقدر گاهی بی ربط بودن و گاهی چقدر بودار بودند.بعد طفلک گنده( به كسر كاف) مجبور میشد بابتشون به صدجا توضیح بده.که آخری ها بهم می گفت فقط همون مطلبت که از همه تندتره رو برام توضیح بده تا اگر کسی پرسید بتونم جوابشون رو بدم.
دلم تنگ شده برای روزهای صفحه بندی و رفیقی که الان اونقدر دوره که بوسم بهش نمی رسه،هرچی که فوتش کنم.که چقدر اذیت می کردمش برای این که هر چیزی همونجوری سرجاش باشه که من می خوام.واینکه چقدر وقت می زاشت برای اینکه همه چیز همونجوری باشه که من می خوام.میگن الان با مایکروسافت داره رقابت می کنه!
دلم لک زده برای وقتی که پرینت صفحه های اصلی خش و خش کنان از پرینتر می یومد بالا.که هربار مثل این بود که دارم یه بچه به دنیا میارم.که چقدر دعا میکردم بچه سالم باشه.
برای وقتی که دویست نسخه چاپ میکردیم روش می نوشتیم تیراژ:۱۰۰۰نسخه.بعد واميستاديم تا اون دويست نسخه يكي يكي برداشته بشه تا تموم بشه.
دلتنگي ها بعضي وقتها خيلي كوچيكند ولي به همون نسبت هم خيلي دورند.
